Walter Dean Myers
ایالات متحده امریکا
Walter Dean Myers

 
والتر دین مایرز در هارلم نیویورک و به عنوان فرزند خوانده بزرگ شد. او به دلیل مشکل گفتاری خود همواره مورد تمسخر اطرافیان قرار می‌گرفت که موجب برانگیختن خشمش می‌شد. نه ساله بود که به پیشنهاد یکی از آموزگارانش نوشتن را شروع کرد. اولین نوشته‌های او شعر و داستان کوتاه بود.
مایرز نه تنها با نوشتن توانست بر مشکلات گفتاری خود غلبه کند بلکه توانست از این راه به کسب موفقیت‌های چشمگیری نائل شود. او بیشتر از تجربیات زندگی خویش در نوشتن استفاده می‌کند و فضای بیشتر داستان‌هایش شهر هارلم است. تجربیاتی که برای نوجوانان امروز مفید است از دزدی، استفاده از مواد مخدر، شرکت در باندهای خشونت و قتل و ... . او ادبیات را به عنوان پلی برای ارتباط میان کودکان و نوجوانان به کار می‌گیرد. آثار وی شامل کتاب‌های تصویری، شعر، داستان‌های تاریخی، فیلم‌نامه و بیشتر از آن داستان‌هایی از کشمکش‌ها و زیبایی ها و غرور و فرهنگ بومی است.
دین مایرز در 1969 جایزه‌ی شورای بین‌المللی کتاب را برای اولین کتاب خود ( ( Where Does the Day Go برد از آن هنگام، 90 اثر چاپ کرده که بسیاری از آنها نیز جایزه برده است. او برنده‌ی جایزه‌ی مارگارت آ برای یک عمر نوشتن برای نوجوانان. پنج بار جایزه‌ی کورتا اسکات کینگ و دو بار مدال افتخار نیوبری را برده است. کتاب هیولای این نامزد آسترید لیندگرن 2009، برنده‌ی مدال مایکل ال پرینتز، جایزه‌ی بین‌المللی کتاب و بهترین کتاب نیویورک تایمز بوده و تعدادی از آثار وی به زبان‌های مختلف ترجمه شده است.
او در حال حاضر ساکن نیوجرسی است.
 
آثار:
 

پسر بد(Bad Boy)

داستان به شکل یک خودزندگینامه است که از زبان اول شخص در 20 فصل نوشته شده است. مایرز  ابتدا از ریشه‌ی خانوادگی خود سخن می‌گوید؛ کودکی سیاه‌پوست که خانواده‌ای سرپرستی‌اش را به عهده گرفته است و سپس به توصیف هارلم، محل زندگی خود می‌پردازد. در فصل‌های بعدی به ترتیب خواننده را از هنگام ورود به مدرسه و کلاس اول خود تا حدود هجده سالگی‌اش آشنا می‌سازد. او تمام سال‌های تحصیلش و نیز آموزگاران خود را مرور می‌کند؛ از دغدغه‌های یاد گرفتن دروس، رفتار آموزگاران، شرایط برخورد با بچه‌های سیاه، تنبیه‌ها، تشویق‌ها، گرفتن نمرات و ...
او بچه‌ای درشت اندام است که گاهی از به کار بردن زور بازویش ابایی ندارد. در تلفظ کلمات و درس حساب مشکل دارد و همین باعث می‌شود که بارها مدرسه والدینش را بخواهد و نیز مورد تمسخر همکلاسی‌ها و برخی آموزگاران قرار گیرد. اما عاشق ادبیات و خواندن کتاب‌های مختلف و نوشتن و شعر گفتن است. ابتدا دور از چشم بقیه‌ی دوستانش کتاب می‌خواند زیرا از این نظر با سایر پسرها تفاوت دارد. گاهی او پسر بدی می‌شود. وقتی به دلیل شیطنت سرو رویش حسابی زخمی می‌شود و پدرش او را بازخواست می‌کند، او جلوی روی مادرش می‌گوید که مادرش او را کتک زده است. اما برخورد دلسوزانه‌ی مادرش که خود کارگری زحمتکش برای تامین مخارج زندگی است، مانع می‌شود که حقیقت را به شوهرش بگوید و در فرصت مناسب از مایرز می‌خواهد که علت زخمی شدن و دروغی را که گفته است، برایش توضیح دهد. مادر همیشه مشوق او در خواندن، شعر گفتن و نوشتن اوست. پدر وقتی علاقه‌ی او را به نوشتن می‌بیند، با تهیه‌ی یک ماشین تایپ او را حمایت می‌کند ولی نظرات پدر را در مورد نوشته‌هایش از طریق مادرش می‌داند و همواره از این وضع دلخور است تا اینکه می‌فهمد پدرش خواندن نمی‌داند. خواهر و شوهر خواهرش مشوق او هستند و حتی وقتی در همان سال‌های اول دبستان در یادگیری مطالب به مشکل برمی‌خورد، شوهر خواهرش داوطلب کمک به او می‌شود. مایرز با پدر و خواهر و برادران تنی خود نیز آشنا می‌شود و بین او و یکی از برادرانش روابطی صمیمانه برقرار می‌شود.
 او از تبعیض میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در مدرسه، در محیط کار و غیره می‌گوید و بی‌آنکه در پی ارائه‌ی اطلاعاتی صرف و شعارگونه باشد، سعی می‌کند مخاطب را با اوضاع و شرایط زندگی سیاهان در دهه‌های 50 و 60 امریکا آشنا سازد. عشق به نوشتن و استعداد گفتن شعر باعث می‌شود به مطالعه‌ی آثار مختلف بپردازد و با نویسندگان و شاعران نیز تا حدودی آشنا شود که ابتدا حضور کمرنگ سیاه‌پوستان در این عرصه، برایش سوال برانگیز است. دکتر هالیدی روان درمانگری که با او کار می‌کند، سعی می‌کند علت فرار او را از مدرسه دریابد. این دکتر تاثیری مثبت بر مایرز دارد و یکی از سوالات کلیدی او برای حل معمای مایرز این است که آیا از سیاه بودن خود راضی است یا خیر. مایرز در هفده سالگی به ارتش می‌پیوندد ولی محیط آن به زودی دلش را می‌زند و پس از تجریه‌ی کارهای مختلف به طور حرفه‌ای به نویسندگی روی می‌آورد.

خودزندگینامه‌ی برادر مرده‌ی من
(Autobiography of My Dead Brother)
جسی و رایز برادران قسم خورده‌ی همدیگر هستند. رایز بزرگ‌تر و بلندتر از جسی است و در بسیاری موارد جسی او را قبول دارد. سی‌جی دوست دیگر آنهاست. او عاشق موسیقی است و در کلیسا ارگ می‌نوازد. جسی عاشق طراحی و نقاشی است و روایت داستان دوستی این سه نفر از زبان او ( اول شخص) و از هنگامی شروع می‌شود که رایز به ضرب گلوله‌ به قتل رسیده است. سپس جسی به مرور خاطرات خویش و سال‌های کودکی و چگونگی آشنایی با رایز و دلیل قسم خوردن برای برادری با وی می‌پردازد. او خاطرات مهم خود با رایز را که طرح آنها را کشیده است، یکی یکی از ذهن می‌گذراند و به رشته‌ی تحریر درمی‌آورد.
 این سه سیاه‌پوست در محله‌ای زندگی می‌کنند که همواره خطر پیوستن به باندهای تبهکار برایشان وجود دارد و پدر و مادر جسی به طور مرتب در این باره هشدار می‌دهند و از نوع فعالیت و روابط این دوستان جویا می‌شوند. داستان با دیالوگ‌های پی‌درپی از این خاطرات به پیش می‌رود و نویسنده مخاطب خود را در شرایط دوره‌ی کودکی و نوجوانی و نیز محیط پیرامون خود قرار می‌دهد. جسی و رایز که هر دو سرگرمی مفیدی برای خود دارند، از پیوستن به این باندها مصون می‌مانند اما رایز نه. نویسنده بی‌آنکه مستقیم به موضوع ارتباط رایز با باند به ظاهر مواد مخدر اشاره‌ای بکند، با توصیف طرح‌های خود به تغییر شخصیت رایز می‌پردازد. روایت دورانی داستان را به نقطه‌ی آغاز می‌رساند. مرگ این رفیق و برادر، تاثیر تلخی بر نویسنده دارد که در زبان داستان کاملا" مشهود است.
تصاویری سیاه و سفید به شکل طرح‌های ابتدایی از دفترچه‌ی خود راوی همراه متن حرکت می‌کنند که نحوه و دلیل کشیدن برخی از آنها را نویسنده در متن توصیف کرده است. طرح‌هایی که وقتی قرار است رایز به شهری دیگر برود و از جسی می‌خواهد طرح‌هایی را که از او کشیده است، به یادگار به او بدهد.  آن طرح‌ها برای جسی عزیز است ولی او آنها را برای رایز می‌برد اما هنگام خداحافظی و پیش چشم دوستان، رایز تیر می‌خورد و در آغوش جسی جان می‌سپارد.
حالا زمانه‌ی توست( Now is your Time)
این کتاب غیرداستان و تاریخی والتر دین مایرز به مبارزات آمریکایی- آفریقایی تبارهای آمریکا برای کسب آزادی است. نویسنده با ذکر اسامی شخصیت‌ها و نیز ارائه‌ی تصاویری از آنان و از آن دوران، تاریخ تعدادی از افریقاییان را از هنگام به اسارت گرفته شدن آنها بازگو می‌کند و دوران بردگی آنان را به تصویر می‌کشد که مبارزه برای کسب آزادی پیامد آن است. او معتقد است از وقتی بردگان افریقایی به ویرجینیا آورده شده‌اند برای آزادی خود جنگیده‌اند. آنها طی جنگ‌های داخلی آمریکا، برای احقاق حقوق مدنی خویش و همچنین کسب حق آموزش با روش‌های ابتکاری خویش تلاش کرده‌اند تا به یک هدف اساسی دست یابند و آن حق زیستن، آزادی و طلب خوشبختی بوده است.
نویسنده یکی یکی قصه‌ی زندگی این مبارزان را باز می‌گوید و با ذکر منابع معتبر و عکس و سند به نوشته‌های خود سندیت می‌بخشد. این کتاب شامل مقدمه،23 فصل در 292 ص، سخن مولف و فهرست منابع و کتابشنانسی و نیز معرفی نویسنده است. بنا به گفته‌ی خود نویسنده، این کتاب تاریخ مبارزات آفریقاییان آمریکایی است.
جايي در تاريكي(somewhere in the darkness)
جيمي ليتل پسر سياه پوست 14 ساله‌اي است كه با ماما جين در نيويورك زندگي مي‌كند. ماما جين مادر واقعي او نيست، مادر واقعي جيمي زماني كه بسيار كوچك بود در گذشته است. پدر او نيز سال‌ها قبل به دليل شركت در دزدي و آدم‌كشي به زندان افتاده و جيمي تا به حال نه او را ديده و نه نامه‌اي از او دريافت كرده است. جيمي پسري بسيار باهوش با قوة درك و تخيل بسيار عميق است. اما چندي است كه ميل به درس خواندن و مدرسه رفتن را از دست داده و مدام دير به مدرسه مي‌رسد، خودش هم علت اين بي ميلي و خستگي را نمي‌داند. اما تصميم دارد تلاش خود را بكند تا سال تحصيلي را به هر نحوي كه شده به پايان برساند.
در یکی از روزهای بسیار عادی هفته مردي به ديدن جيمي مي‌آيد و مي‌گويد که پدر او است و مي‌خواهد كه او را با خود به شهري بسيار دور (شيكاگو) ببرد. او مدعي است كه به صورت مشروط آزاد شده و در شيكاگو كاري يافته است و به ناچار بايد همراه جيمي به آنجا برود. جيمي اين مرد را كه ادعا مي‌كند پدر اوست نمي‌شناسد و دور شدن از ماما جين برايش بسيار دشوار است. اما در هر حال با مرد همراه مي‌شود. گفت و گوها و اتفاقاتي كه در راه رخ مي‌دهد باعث مي‌شود تا فاصلة ميان پدر و پسر كمتر شود، آن‌ها كم كم شروع به شناخت يكديگر مي‌كنند.
جيمي به تدريج درمي‌يابد كه پدر از زندان آزاد نشده بلكه از آن فرار كرده است و پليس همه جا به دنبال اوست. او از زندان فرار كرده چرا كه هيچ گناهي مرتكب نشده است و افرادي به دروغ او را هم دست خود خوانده‌اند. هدف اصلي پدر از اين سفر طولاني اين است كه جيمي را با خود به ديدن تنها شاهد موجود ماجرا ببرد تا او به جيمي بگويد كه پدرش هيچ كس را نكشته است. پدر اعتماد و بخشش جيمي را مي‌خواهد. او بيمار است، بيماري سختي كه درماني ندارد و وقت زيادي نيز برايش باقي نمانده است. اما با اين وجود جيمي را با خود به آركانزاس، محل تولد و كودكي  خود مي‌برد و كم كم يخ‌ها ذوب مي‌شوند. در نهايت زماني كه مرد به وسيلة پليس دستگير شده و به بيمارستان منتقل مي‌شود، جيمي براي اولين بار او را «پدر» مي‌خواند و تا لحظة مرگ در كنارش مي‌ماند. پس از مرگ پدر، جيمي نزد ماما جين باز مي‌گردد.    
·         نويسنده دنياي نوجواني را به درستي و دقت مي‌شناسد. شخصيت‌ها باور پذير و قابل لمس هستند. داستان ساده و واقعگرا به زيبايي ساخته و پرداخته شده، تاثيرگذار و تفكر بر انگيز است. جنس فكر كردن‌ها و تك گويي‌هاي شخصيت نوجوان كتاب بسيار دقيق و جالب توجه است. خواننده به خوبي مي‌تواند تحول روحي شخصيت‌ها، احساسات و خشم‌هايشان را درك كند. جيمي نوجواني است كه با وجود هوش سرشارش داناي كل نيست، در بسياري از موارد نمي‌داند چه كند و يا چه بگويد و همين شخصيت او را باور پذير كرده و خواننده را با او همراه مي‌سازد. نويسنده از مادر جيمي و اتفاقات دوران كودكي او كمتر حرف مي‌زند و شكل گيري بسياري از اتفاقات و صحنه‌ها را به عهدة خواننده مي‌گذارد. در جاي‌جاي متن اشاراتي هم به دوران تبعيض نژادي و تقسيمات سياه و سفيد مي‌شود.
هيولا(Monster)
اِستيون هارمون (استيو) نوجوان 16 سالة سياه‌پوستي است كه به اتهام مشاركت در دزدي‌ از داروخانه و كشتن صاحب آن در زندان به سر مي‌برد و در حال محاكمه است. استيون خود را كاملاً بي‌گناه مي‌داند. او براي فرار از فشار‌هاي روحي شديد تلاش مي‌كند تا ماجراي حضورش در زندان، رويدادهاي درون دادگاه و حتي ديدارهايش با وكيل مدافع و خانواده را به صورت فيلمنامه‌اي در دفتر خود يادداشت كند. فضاي زندان و خشونت موجود در آن غير قابل تحمل است. بخصوص براي استيو كه زندگي آرام و همراه با صداقتي داشته حضور در چنين محلي بسيار دشوار است. استيو با فلش‌بك‌هايي شيوة آشنايي خود را با مجرمين اصلي نشان مي‌دهد. تمامي اتفاقات قبل و بعد از دادگاه با جزعيات فراوان و به زيبايي چون يك فيلم در دفتر يادداشت او به ثبت مي‌رسند. او عضو يك كلوپ فيلم‌سازي است و نحوة نوشتن فيلم‌نامه، شيوة گردش دوربين، فضاي داخلي و خارجي و نماهاي سينمايي را به خوبي مي‌شناسد و از آن‌ها در نوشتن فيلمنامة زندگي خود كمك مي‌گيرد. او هم چنين احساسات، دردهاي جسمي و حالات متفاوت روحي خود را چون ترس ها و وحشت‌هايش در قالب خاطراتي در كنار فيلم‌نامه‌اش يادداشت مي‌كند.
در دادگاه افراد متعددي به عنوان شاهد شركت كرده و غالباً بر گناهكاري جوان 23 ساله‌اي به نام كينگ شهادت دادند. دو نفر از اين شاهد‌ها عنوان كردند كه خود نيز در اين دزدي شركت داشتند و شهادت دادند كه استيو وظيفة چك كردن مغازه را پيش از دزدي به عهده داشته. او وظيفه داشته قبل از دزدي به داروخانه برود و اطمينان حاصل كند كه فرد ديگري جز فروشنده در مغازه نيست و در صورت عادي بودن اوضاع به آن‌ها علامت بدهد. در حالي كه خانم مسني كه به عنوان شاهد اصلي فرا خوانده شد و در زمان دزدي در فروشگاه حضور داشت وجود فرد سوم را تاييد نكرد. خانم مسن تنها شهادت داد كه دو جوان وارد مغازه شدند، براي گرفتن پول با صاحب داروخانه‌درگير شدند و در حين درگيري يكي از آن‌ها تفنگ مغازه دار را گرفته و او را كشت. با وجود اين شهادت اوضاع براي استيو چندان روبراه نيست چون اگر هيئت منصفه او را شريك اين دزدي و آدم كشي بشناسند 25 سال زندان يا حبس ابد در انتظار او خواهد بود. او شديداً دچار وحشت و نا اميدي است. پدر و مادر از او حمايت مي‌كنند و باور دارند كه بي‌گناه است. وكيل مدافع استيو با دفاع مناسب و فراخواندن شاهدهايي قوي و قابل اعتماد، باعث مي‌شود تا در نهايت استيو بي‌گناه شناخته شده و از زندان آزاد شود.
 
·         تمامي ماجرا در دو فرم خاطره نويسي و فيلم‌نامه آورده شده و به زيبايي تمام توسط نويسنده ساخته و پرداخته شده است. شكل نگارش و نوع حروف بكار گرفته شده در متن متنوع و خلاق‌اند. حالات روحي شخصيت نوجوان، تفكرات، نقطه نظرها و بررسي اوضاع همه به درستي به نگارش در آمده‌اند و خواننده در هيچ‌ كجاي متن دچار سردرگمي و تناقض نمي‌شود. هيولا كتابي بسيار زيبا و عميقاً تاثير گذار است. نويسنده خواننده نوجوان خود را جدي گرفته و مفاهيم عميق و تفكر بر انگيزي چون درستي و نادرستي، حق و باطل و ... را با آن‌ها در ميان مي‌گذارد. خواننده تا آخرين لحظه يكي از اعضاي هيئت منصفه است و امكان تصميم گيري و قضاوت دارد. شك، دودلي و هيجان تا آخرين صفحات كتاب باقي مي‌ماند و خواندن كتاب را تبديل به تجربه‌اي ناب و جذاب مي‌كند. نويسنده نوجوانان، ترديدها، ناداني‌ها و احساساتشان را به خوبي مي‌شناسد و اين شناخت و تسلط در تمامي صفحات كتاب مشهود است.
 
عقرب‌ها(Scorpion)
جمال نوجوان (سياه پوست) 12 ساله‌اي است كه با مادر و خواهر كوچك خود سَسي در محله‌اي پر از جرم ، جنايت و مواد مخدر زندگي مي‌كند. آن‌ها روزگار دشواري را مي‌گذرانند. جمال در مدرسه دانش آموزي مشكل دار است و مدام دچار دردسر مي‌شود. بچه‌هاي بزرگتر او را آزار مي‌دهند و او همواره در حال دعوا و فرار از درس است. بدتر از همه معلم‌ها و مدير مدرسه عرصه را بر او تنگ كرده‌اند. بيشتر مشكلات جمال زماني شروع مي‌شود كه برادر بزرگ او (رَندي) به دليل شركت در دزدي و آدم‌كشي به زندان مي‌افتد. رَندي تا پيش از زنداني شدن سردستة گروهي نوجوانان خلافكار و فروشندة مواد به نام عقرب‌ها است.
مادر جمال مدام درحال رفت و آمد ميان محل كار و زندان است. روزي او پس از ديدن رندي به جمال مي‌گويد كه برادرش براي او پيغامي فرستاده و از او خواسته تا مَك يكي ديگر از اعضا گروه عقرب‌ها را ملاقات كند. مادر از جمال قول مي‌گيرد كه تحت هيچ شرايطي با اين دار و دسته كاري نداشته باشد. اما هيچ چيز بر وفق مراد آن‌ها نيست. وكيل رندي با آن ها تماس مي‌گيرد و براي دادگاه فرجام و به جريان انداختن دوبارة پرونده دوهزار دلار درخواست مي‌كند. دوهزار دلار پول زيادي است و تهيه آن براي مادر بسيار دشوار است. جمال به ديدن مَك مي‌رود و از او مي‌خواهد تا دارودستة عقرب‌ها در تهيه اين پول به آن‌ها كمك كنند. مَك تفنگي به جمال مي‌دهد و به او مي‌گويد چون برادرش سردستة گروه بوده حال در غيبت او جمال بايد سردسته شود. تنها دوست صميمي و نزديك جمال (تي تو) او را از اين كار منع مي‌كند و دربارة داشتن اسلحه به او هشدار مي‌دهد اما جمال فكر مي‌كند با داشتن يك تفنگ شايد بتواند از پس بچه‌هاي بزرگتر و آدم‌هايي كه او را تهديد مي‌كنند بر آيد.
مشكلات جمال در مدرسه بيشتر مي‌شود. او يكي از دانش آموزان را كه مدام مزاحمش مي‌شود با اسلحه تهديد مي‌كند و اين كار او را دچار دردسر مي‌كند. جمال هركاري مي‌كند تا مادرش ناراحت نشود، اما شرايط برايش بسيار دشوار است. روزي از زندان با آن‌ها تماس گرفته مي‌شود، چون رندي چاقو خورده و به بيمارستان انتقال يافته است. با شنيدن اين خبر جمال تصميم مي‌گيرد دست از سردستگي دار و دسته عقرب‌ها بردارد به همين دليل با فردي كه خود را رهبر مي‌داند قرار ملاقات مي‌گذارد تا در ازاي دريافت پول براي آزادي برادرش سردستگي را به او واگذارد. اما دليل اصلي اين تصميم اين است كه ساير افراد گروه عقرب‌ها كه همه از او بزرگترند رهبري او را نمي‌پذيرند. آن‌ها شروع به تهديد و آزار جمال مي‌كنند و باعث مي‌شوند تا كار نيمه وقتش را از دست بدهد.  
تي‌تو دوست صميمي جمال او را در همة كارها همراهي مي‌كند، او دوستي وفادار است. با وجود ترس و نارضايتي ساعت يازده شب با جمال به پاركي كه محل قرار است مي‌رود. جمال از تي تو مي‌خواهد تا با فاصله از او بايستد و تفنگ را نگه دارد تا او با مدعي رهبري عقرب‌ها (ايندين) صحبت كند، تا اگر مذاكرات خوب پيشرفت جمال تفنگ را به او بدهد. اما هيچ چيز خوب پيش نمي‌رود. ايندين و همراهش اَنجل شروع به زدن جمال مي‌كنند، جمال با شجاعت در برابر حملات آن‌ها مي‌ايستد تا اين مشكل حل شود اما آن‌ها دست بردار نيستند. ضربات سخت‌تر و سخت‌تر شده و در تاريكي شب تيغة چاقوي اَنجل نمايان مي‌شود. اَنجل مي‌خواهد جمال را با چاقو بزند كه ناگهان صداي تير به گوش مي رسد و هيكل درشت اَنجل در كنار جمال به زمين مي‌افتد. تي تو و جمال فرار مي‌كنند. آن ها تفنگ را دور انداخته و با وحشت به خانه مي‌روند.
تي‌تو روز بعد به مدرسه نمي‌آيد. او سخت بيمار شده‌ و تحمل كشتن يك انسان او را از پاي در آورده است. با وجود تمام دلداري هاي جمال تي‌تو نمي‌تواند اين راز را به تنهايي تاب آورد و آن را با مادر بزرگ خود و پليس در ميان مي‌گذارد، اما نامي از جمال به ميان نمي‌آورد، او دوستي وفادار است. با توصيه پزشك و پليس تي‌تو و مادر بزرگش به پورتوريكو جايي كه پدر او مشغول به كار است نقل مكان مي‌كنند. در آخرين ديدار جمال به دوستش مي‌گويد كه براي همه اين دردسرها واقعاً متاسف است و طرحي كه از چهرة تي‌تو كشيده را براي يادگاري به او مي‌دهد. 
 
·         نويسنده محله‌هاي فرودست، تهديدها و خطرات موجود در آن را به خوبي مي‌شناسد. او هم چنين با دنياي ذهني، ترديدها و شجاعت‌هاي كاذب دنياي نوجواني آشنا است به همين دليل شخصيت‌هايي عميق، باور پذير و قابل لمسي خلق كرده است. توصيفات و كنش‌ها به گونه‌اي طرح ريزي شده‌اند كه خواننده را درگير كرده و تا پايان داستان با خود همراه مي‌كنند. كتاب در مجموع اثري تاثير گذار و تفكر برانگيز است.
ترجمه: سحر ترهنده و شهلا انتظاریان
 
 http://www.walterdeanmyers.net/