در خانهى فرهنگ حورا، با ١٠ نفر نوآموز ٥ تا ٧ ساله، کار نمايش و نقاشى انجام مىشود. داستان نخودى و گاو و ديو سياه خوانده شد. بچهها خواستند نقاشى گروهى بکشند. هر کدام دربارهى ديو نظر دادند. يکى مىگفت نمىشود سفيد باشد. يکى مىگفت بايد کوچک باشد. يکى از بچهها گفت: من مىدانم ديو سياه چه شکلى است من در شکم ديو سياه زندگى کردهام. ديو من پله دارد و آنقدر سوسک و موش خورده که شکمش پر است. اين پاسخ مرا بر آن داشتا تا از در و مادر او سوال کنم فرزندشان را چگونه تنبيه مىکنند. چون او گفته بود هر وقت بابا و مامان مرا دوست نداشته باشند، مىدهند به ديو سياه. پدر و مادر کودک که هر دو تحصيلکردهاند، اول منکر تنبيه شدند و مرا به دخالت در مسائل خانوادگى خود کردند، ولى وقتى به آنها دربارهى فرزندشان توضيح دادم، گفتند که او مسئوليتپذير نيست و با برادر کوچکترش و بچههاى ديگر بد برخورد مىکند. فراموشکار هم هست. من او را مسئول بازى با بچهها کردم. متل «آهاى آهاى آب اومد» را به او ياد دادم. او هم به بچهها ياد داد. بچهها در حضور خانوادهها که پدر و مادر اين کودک هم از آنها بودند، متل را اجرا کردند. آخر بازى او به بچهها گفت: هر کس حواسش را جمع نکنه، خرسه مياد و مرغشو مىبره. تازه اگه هر چى دارين به دوستانتون هم بديد، آن را از دست نميدهيد. پدر و مادر او گريان فرزندشان را در آغوش گرفتند و به نوعى از او عذر خواستند. اين است تاثير کار با ادبيات ناب کودکان و نتيجهى کار با داستانهايى که کودکان به راحتى با آنها همذاتپندارى مىکنند.
دخترک کوچکى پس از خواندن داستان «نخودى و گيلاس» در کلاس خانهى فرهنگ حورا، پس از خواندن داستان نخودى و گيلاس گفت: خوش به حال نخودى که مىتواند گيلاس زياد بخورد و يک صفحه پر از گيلاس نقاشى کرد و به جاى نخودى عکس خود را چسباند.