اسم پسر من «مانی» است. مانی چهار سال دارد. خیلی از روزها من و مانی در خانه هستیم. یک روز تابستانی بعد از خوردن صبحانه من و مانی داشتیم فکر میکردیم که چه کار کنیم. من به یاد کتاب فارسیآموز و نخودی افتادم. کتاب را آوردم عکسهایش را با هم دیدیم مانی خیلی از تصویرها خوشش آمد و از من خواست داستانها را برایش بخوانم در داستانک اول نخودی به مانی معرفی شد و از مانی خوشش آمد و تصمیم گرفت او را با «نی نی»های خیالیاش که همیشه با آنها بازی میکند آشنا کند. با هم فکر کردیم چگونه میشود این کار را انجام داد. من به مانی گفتم یک عروسک یا ماسک از نخودی درست کنیم و یکدفعه چیزی به یادم آمد به آشپزخانه رفتم و یک نخود از ظرف حبوبات برداشتم و به اتاق آوردم. وقتی برگشتم مانی یک راهحل پیدا کرده بود. او در حالی که نشسته بود و به عکسهای کتاب اشاره میکرد با «نینی»هایش حرف میزد و نخودی را به آنها معرفی میکرد و میگفت چون نخودی خیلی کوچک است و روزها خیلی کار دارد فقط شبها به اینجا میآید. و چون خیلی ریزه میزه است بعضی وقتها او را نمیبینید فقط من و مامانم میتوانیم او را ببینیم. نخود را به مانی نشان دادم و گفتم نخودی میتونه این شکلی باشه و در پایان نخودی وارد دنیای خیالی مانی شد از آن روز به بعد مثل «نینی»هایش با هم شیطونی میکنند، قهر میکنند، آشتی و ...
خیلی وقتها ماجراهای جالبی دارند، بعضی وقتها مانی نخودی را به نینیهایش ترجیح میدهد. مثلاً مانی فقط و فقط با پدربزرگش به جنگل میرفت، آهو شکار میکرد، دنبال خرگوشها میدوید، کباب آهو میخورد و هیچوقت حاضر نبود نینیهایش را وارد این رؤیا کند و بهانهاش این بود که جنگل خطرناکه. اما الان توی سفرهای پرماجرای خود همه جا نخودی همراه مانی است و حسابی با هم خوش میگذرانند.
بعضی وقتها مانی نخودی را روی یکی از شانههایش مینشاند و «نینی»ها را روی شانه دیگر و با هم حرف میزنند، بازی میکنند و ... اگر مانی کار اشتباهی انجام بدهد یا کاری را فراموش کند من میتوانم از نخودی کمک بگیرم. مثلاً میخواستم خورش سبزی بپزم و باید لوبیاها را پاک میکردم از مانی خواستم کمک کند، نکرد حوصلهاش سر رفته بود و با شیطونیهاش منو کلافه کرده بود. یک نخود زیر لوبیاها قایم کردم و بعد با حالت تعجب مانی را صدا زدم و گفتم کمک کمک نخودی یکدفعه خودش را انداخت توی لوبیاها و حالا گم شده مانی روی میز نشست لوبیاها را نگاه کرد و گفت لوبیاها را که پاک کردی نخودی پیدا میشه و بلند شد بره گفتم اگر خفه بشه یا زیر لوبیاها له بشه چی؟ اصلاً من نمیدونم چرا این کار را کرد نکنه از دست تو ناراحت شده؟ یا میخواد با تو قایم باشک بازی کنه؟ کمکم ماجرا برای مانی جالب شد و به کمکم آمد. با هم لوبیاها را پاک کردیم در حالی که دنبال نخودی میگشتم، لوبیاها داشت تمام میشد که مانی نخود را پیدا کرد. اونو بوسید و شروع کرد باهاش حرف زدن در تمام مدتی که با هم دنبال نخودی میگشتیم من با مانی در مورد علت اینکه نخودی خودش را پرت کرده توی لوبیاها و چه اتفاقهایی ممکن است برایش افتاده باشد یا بیفتد خیالپردازی و صحبت کردم. نظریههای مختلفی میداد و حسابی سرگرم شده بود کار من هم با اعصاب راحت انجام شد.
هاجر حبیباللهیان