کارباکتاب"فارسی آموز ادبی" در کتابخانه ی کوثر خمینی شهر اصفهان
کارباکتاب"فارسی آموز ادبی" در کتابخانه ی کوثر خمینی شهر اصفهان

داستانک اوّل
در یک روز آفتابی وقتی وارد کلاس شدم به کودکان گفتم :
بچّه ها یک نخود از نخودهای توی آش رشته آمده تا با شما دوست بشود و چیز های خوب زیادی به شما یاد بدهد. تازه دوست دارد که شما هم هر چیز خوبی بلد ید به او یاد بدهید.سپس توضیح دادم که نخودی همراه یک کتاب پیش شما آمده است.
شما هم می توانید برای قصه ها ی نخودی نقاشی کنید یا به من بگویید تا بنویسم و آن ها را کتاب کنیم و برای نخودی بفرستیم.
 در پاسخ کودکان که می پرسیدند آیامعلم نخودی نقاشی های شان را سر کلاس می برد و به نخودها یاد می دهد، گفتم حتی نخودها هم دوست دارند کارهای خوب و حرف های خوب یاد بگیرند.
 بعد، کار اصلی خود را آغاز کردم و داستانک "آسمان آبی" را خواندم و از بچه هاخواستم همه با هم بگویند " آسمان آبی " وبه دهان همدیگر نگاه کنند، چون نخودی می خواهد صدای "آ"را به آن ها یاد بدهد.
 ازروی داستانک اوّل خواندم و به بچه ها گفتم که مثل کفشدوزک بگویند "آ" و چند واژه که با صدای "آ" شروع می شود ، را نام ببرند.
بعد،وقتی دوست شان گفت" آ" یک آلبالو خشک توی دهانش بگذارند و توضیح دادم  که چون کفشدوزک خودش به تنهایی نمی تواند غذا بخورد، نخودی کمکش می کند.درپایان کودکان را دو گروه کردم.هر گروه یک کاردستی درست کردند، یکی به نام "درخت آلبالو" ودیگری"آدم برفی" با موادی مثل لوبیای قرمز،. رشته ی آش، سبزی خشک،پنبه ، لپه، نخود، نخ قرمزو کلاه. 

داستانک دوم
پیش از خواندن داستانک دوم از بچه ها پرسیدم که از داستانک اول نخودی چه چیزهایی یاد گرفتند و آن ها موضوع کمک را مطرح کردند.
بعد ، قصّه ی "شاخ قشنگ چشمه " را برای شان گفتم.
 پس از آن، داستانک " با د و آب" را برای شان خواندم و همه با هم صدای باد (هو هو هو) و صدای آب (شر شر ) در آوردیم.
بعد ،در باره ی باد و آب و سرما گفت و گو کردیم. صدای " ب" را یاد دادم و گفتم وقتی دوست شان می خواهد بگوید "ب"یک بیسکویت در دهانش بگذارند و چند واژه که با صدای "ب: شروع می شوند ، بگویند.
بعد، بچه ها نقاشی کشیدند و با کاغذ رنگی، باد و آب درست کردند. نقاشی ها را بریدیم و روی یک برگ کاغذچسباندیم و یک قاب برای آن درست کردیم.

داستانک سوم
 داستانک سوم را خواندم وگفتم امروز نخودی به نانوایی می رود تا نان بگیرد. برای شاد کردن کودکان با آن ها صدای کلاغ در آوردیم و در مورد زرنگ بودن و دفاع از حق خود وکمک به دیگران ودوستی گفت و گو کردیم.
سپس، از کودکان در باره ی چگونگی تهیّه و پخت نان سؤال کردم و اینکه آیا تا به حال از نزدیک نانوایی دیده اند ؟ کی ؟ آیا در خانه شان نان می پزند؟
 سپس با کودکان شعری خواندیم :
 آب از چیه؟ از باران
 نون از چیه ؟ از گندم
 گندم کجاست ؟ توصحرا
صحرا کجاست ؟ تو روستا
کی می کاره ؟ روستایی
کی می پزه ؟ نانوایی
کی می خره ؟ بابایی
کی خالقه ؟ خدایم خدای مهربانم
کی شاکره ؟ من ، من ، من...
بعد کودکان روند تهیه ی نان را نقاشی کردند و با چسباندن گندم و آرد روی کاغذ کاردستی ساختند.
 باشیرینی محلی " نون گلی " که نوعی نان برنجی است، از بچه هاپذیرایی کردم.
 بعد درباره ی چگونگی درست کردن " نون گلی " و خمیر کیک یا شیرینی با کودکان گفت و گو کردیم.

"نخودی و دارکوب"
 در آغاز کار، عکس دارکوب را به کودکان نشان دادم و درزمینه ی نام آن ، نوک تیز و محکم و کارش، مورچه هاو پرکاری، محل زندگی و سود مندی آن ها ، با کودکان گفت و گوکردیم.
  پس از توضیح در باره ی بادام و طعم آن و دانه های روغنی دیگر متن داستانک نخودی را برای بچه ها خواندم وآن ها در باره ی داستانک نظر دادند.
 بعد، انواع حبوبات و تخمه ی آفتاب گردان راروی میز ریختم و چند تا را که جوانه زده بودند به کودکان نشان دادم و از آن هاخواستم بگویند چه تفاوتی با بقیه دارند.
  سپس ، همه با هم گفتند "د " و از واژه هایی که با این صداشروع می شوند ، نام بردند. قصّه ی " دندان و
 و قندان" رابرای شان گفتم و آن را به صورت نمایش اجرا کردند.
در پایان کار کودکان با رشته هایی که نخودی از آش ، برای شان آورده بود، خانه ای برای او درست کردند و دور باغش نرده کشیدند و برای بالا رفتنش نردبام ساختند.

" نخودی و چتر"
حالا دیگر کودکان با نخودی دوست شده اند وخودشان مشتاق شنیدن داستانک های جدید و دیدن تصویر های آن ها هستند.
هوا بارانی بود ولی هیچ کدام از کودکان باخود چتر نیاورده بودند. پ رسیدم چرا ؟گفتند: چون باران رادوست داریم.
 داستانک "نخودی و چتر" را برای شان خواندم و فرصت دادم تصویر هایش را ببینند.
 بعد ، درباره ی رایانه وسودمندی های آن غیرازبازی، گفت و گو کردیم و نتیجه گرفتیم که رایانه می تواند برای آن ها کتابخانه، قصه گو، آموزگار یا... باشد. بعد از بچه ها خواستم چند واژه بگویند که حرف " ر" داشته باشد.دانه هایی را که جوانه زده ورشد کرده بودند، به کلاس آورده بودم. آن هارا به بچّه ها نشان دادم و خواستم هر کدام مراحل رشد گیاه را نقاشی کنند.

داستانک پنجم
بعد از خواندن داستانک، با بچّه ها درباره ی سواری و لذّت آن ، چارپایان باربر و جانورانی که نمی توانیم از آن ها سواری بگیریم، در باره ی طبیعتو میوه های خوشمزه مثل انار ، گفت وگو کردیم. سپس از آن هاخواستم واژه ی اره رابگویند و به دهان همدیگر نگاه کنند.دو نفر از بچه ها نقش دکتر و بیمار را بازی کردند. دکتر به بیمار می گفت
 دهانش را باز کند و بگوید "ا"تا او گلویش را ببیند.
سپس بچه ها برای داستانک نقاشی کشیدند. بعد قصّه ای در مورد بخاری و ارّه برای شان گفتم.