بخشی ديگر از ضرورت آگاهی تاريخی، به ابهام در موجوديت تاريخ ادبيات کودکان ايران برمی گشت. به باور بسياری از روشنفکران جامعه، حتی انديشهمندانی که در زمينه ادبيات کودکان ايران و يا تاريخ ادبيات ايران پژوهش می کنند، ادبيات کودکان مقوله ای نو و بی ريشه است که مرزهای تاريخی آن از چند دهه فراتر نمیرود و حتی برخی آن را سوغات فرهنگ دانسته اند. پيشينه پژوهش درباره تايخ ادبيات کودکان، در داخل ايران تاکنون از نوشتن چند مقاله کوتاه و يا يادداشتهای پراکنده در روزنامه ها و مجلات فراتر نرفته است. با چنين پشتوانهای جای شگفتی نيست که فرهنگنامه ادبيات کودکان جهان که در سال ۱۹۹۹ برای اولين بار به زبان انگليسی به چاپ رسيده است، ادبيات کودکان ايران را در زير مجموعه ادبيات کودکان كشورهای عربی بياورند و در چند سطری كه سيمای کلی ادبيات كودكان ايران را معرفی كرده است، انبوهی از فاكتهای نادرست به دست دهد. ما در رويكرد تاريخی خود تلاش كردهايم ابهامزدايی كنيم و پديدههای غبار گرفته را روشنی بخشيم و با جمعآوری يافتههای تاريخی هم به جهان و هم خود ايران نشان دهيم كه
تاريخ ادبيات كودكان ايران وجود دارد، اما آگاهی ما در اين باره اندك است.
پژوهش گسترده تاريخ ادبيات كودكان ايران كه اكنون شش سال از عمر آن میگذرد، با درك چنين نيازی آغاز شد. در حقيقت اين نياز چراغ راه ما شد تا دنبال رويكرد تاريخی برويم. ما پيش از همه بايد برای خود، اين رويكرد را تعريف میكرديم. رابطه ما با مقولهای كه برای كار گزيده بوديم، بايد چگونه باشد؟ آيا ما میتوانستيم ادعا كنيم كه به عنوان تاريخنگار نسبت به موضوع پژوهش خود غيرجانبدارانه و بيطرف هستيم؟ اگر چنين ادعا میكرديم، شايد ماهيت تاريخنگاری را درك نكرده بوديم. ما بايد تلاش میكرديم كه جانبداری خود را به طرف برداشت علمی از تاريخ سوق دهيم. كاری كه چندان آسان نيست. بنابراين تمام برداشت خود را بر پايههای علمی بودن موضوع تاريخنگاری استوار كرديم. دوری از تنگانديشی و پيشداوری، ديدن اثر از زاويه تاريخی و سمت و سوی اجتماعی در ايران، برخی از اين عوامل بود.
در رويكرد خود به تاريخ، مبنای كار را بر رابطه حقايق تاريخی و شواهد تاريخی گذاشتيم. آنچه را ما حقيقت میپنداريم، بايد از جنبه استدلالی و عقلی برای ديگران نيز قابل پذيرش باشد. بنابراين در همان آغاز كار مفهوم حقيقت را برای خود تبيين كرديم. حقيقتی كه ما ارائه میدهيم بايد حقيقت تحليلی باشد و اثبات درستی و نادرستی آن تنها از روشهای منطقی امكان يابد. برای اين گونه از ارائه حقيقت به شواهد تاريخی نياز داشتيم. پس به گردآوری شواهد تاريخی پرداختيم. شواهد تاريخی همه آن چيزهايی بود كه كمك میكرد تا حقايق را نشان دهيم. نمونهای از اين شواهد برگرفته از كار تاريخنگار يونانی استرابو در اثبات كودكانه بودن منظومه درخت آسوريگ است. او در كتاب خود آورده كه ايرانيان از متنی كه در آن از ۳۶۰ گونه فايده درخت خرما نام میبرد برای آموزش كودكان بهره میبردهاند. اين شاهد تاريخی را در كنار سير تاريخی خود اثر و نمونههای مشابه و برگرفته از آن در گستره ادبيات مكتبخانهای قرار داديم تا توانستيم ادعای خود را در مورد يکی از كليدیترين آثار ادبی مكتوب كودكان كه کهنگیاش به نزديك سه هزار سال میرسد به حقيقتی تاريخی تبديل كنيم. روش ديگری كه در رويكرد تاريخی از آن بهره بردهايم، به هم پيوستگی اين حقايق بوده است. ارائه اين حقايق، بدون پيوند با بستر اجتماعی خود چندان كارساز نبود. ما بايد هر يافته يا شاهدی را كه در كتاب يا در اسناد تاريخی و سفالها و مهرها و... میيافتيم، در جايگاه خودش قرار میداديم. پيدا كردن اين جايگاه بخش ديگری از رويكرد تاريخی ما را نشان میدهد. استفاده از روشهای منطقی حركت از كل به جزء يا جزء به كل، پيوند عام و خاص و کلی به جزيی يا جزيی به کلی و روشهای طبقهبندی گونهشناختی به ما كمك كرد كه جايگاه هر اثر منفرد را تعيين كنيم. مرزهای آگاهی تاريخی، موضوع ديگری بود كه به آن پرداختيم. در ابتدای راه، ما نيز از گستردگی كار بیخبر بوديم و چنين میانديشيديم كه در يك يا دو كتاب نه چندان پربرگ میتوان
تاريخ ادبيات كودكان ايران را به پايان رساند. پس از آغاز كار، در همان ماههای نخستين، اين باور ما درهم شكست و دريافتيم كه ايران زمين دارای يکی از گستردهترين و ژرفترين اندوختههای ادبی برای كودكان است. چنين گستردگی در رويكرد تاريخی ما بازتاب میيافت. بايد به گونهای مجموعه كتابها را طرحريزی می كرديم كه هريك از عوامل متعدد در آن تعريف شده باشد. عناصر تاريخی، روابط تاريخی، روش تاريخنگاری و فلسفه تاريخنگاری بخشی از اين عوامل است. برخورد با دورههای تاريخی از زاويه ديد تاريخنگار هميشه همراه با پيشداوریهايی است. برای نمونه بيشتر تاريخنگاران ايرانی در تحليل موقعيت ايران در دوره ساسانی راه تنگانديشانهای را پيموده و آن چنان اين دوران را زرين فرض كردهاند كه آمدن اسلام به ايران يك فاجعه ارزيابی شده است. اما اين ديدگاه با شواهد تاريخی سازگار نيست. پوسيدگی سامانه حكومتی ساسانی به آنجا رسيده بود كه با كمترين فشار تمامی اجزای آن درهم میشكست. چنين رويكردی به تاريخ اگر با تنگانديشی همراه باشد، حقايق تاريخ را مخدوش میكند. ما برای اين كه در گستره تاريخنگاری ادبيات كودكان به چنين دامهايی نيفتيم، بهترين روش را دوری از باستانگرايی ايرانی ديديم. از نظر ما اسلام با آمدن به ايران بخشی از فرهنگ ما شد و آثار ادبی پس از اين دوره متأثر از اين فرهنگ ساخته شده است، بنابراين اصل به هم پيوستگی حقايق تاريخی را در اينجا نيز در نظر گرفتيم.
►بعدی قبلی◄
|